
از خواب بیدار شد . . . پیشانی اش خیس عرق شده بود . از جا بلند شد و زیر نور ماه به حیاط رفت و کوزه آب را برداشت; چند جرعه آب خورد; نفس عمیقی کشید و همانجا روی پله حیاط نشست . نسیم خنک نیمه شب تابستان، کمی حالش را بهتر کرد .
نگاهی به ماه انداخت بدر کامل بود . از خلوت و سکوت شبانه خانه احساس آرامش کرد . بغضش شکست و اشک آرام صورتش را خیس کرد . اشک که جاری شد، بغض هم رهایش کرد . در عالم خودش بود که سایه ای را کنارش حس کرد; سر برگرداند . مرضیه بود که بالای سرش ایستاده بود .
برچسب:
نویسنده: هستی پورعلی
[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]